گزارش خطا در معنی کلمه 'enforcement'

برای اصلاح خطاهایی که در معانی است، کافی است بر روی آیکن کلیک کنید. برای وارد کردن معانی جدید در انتها صفحه در قسمت 'معانی جدید' معانی خود را وارد کرده و بر روی دکمه 'ارسال' کلیک کنید .

فارسی

1 عمومی:: اجراء

شبکه مترجمین ایران

2 عمومی:: انجام‌

شبکه مترجمین ایران

english

1 general::   noun ADJ. effective, proper | rigorous, strict, stringent, tighter, tougher, vigorous MPs called for tougher enforcement of the existing laws on drugs. | law | legal, police ENFORCEMENT + NOUN agent, officer | authority, body law enforcement bodies | machinery, mechanism, powers, system The court is ineffective because it lacks the necessary enforcement machinery. | measures, methods, practices, procedures, proceedings

Oxford Collocations Dictionary

معانی جدید
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
کد امنیتی بالا را وارد کنید :