گزارش خطا در معنی کلمه 'flour'

برای اصلاح خطاهایی که در معانی است، کافی است بر روی آیکن کلیک کنید. برای وارد کردن معانی جدید در انتها صفحه در قسمت 'معانی جدید' معانی خود را وارد کرده و بر روی دکمه 'ارسال' کلیک کنید .

فارسی

1 عمومی:: گرد

شبکه مترجمین ایران

2 عمومی:: پودر شدن‌

شبکه مترجمین ایران

3 عمومی:: ارد كردن‌

شبکه مترجمین ایران

4 عمومی:: ارد

شبکه مترجمین ایران

5 عمومی:: پودر

شبکه مترجمین ایران

english

1 general:: noun milled grain: We use flour to make bread.

Simple Definitions

2 general::   noun ADJ. strong | plain, self-raising | white, wholemeal | stoneground | unbleached | rice, rye, wheat, etc. QUANT. bag, packet, sack VERB + FLOUR use | add, blend, fold in, mix (in), rub sth in/into, stir (in) Blend the flour with a little milk to make a smooth paste. Rub the butter into the flour. | sieve, sift Sift the flour and salt into a bowl. FLOUR + NOUN millFOOD

Oxford Collocations Dictionary

معانی جدید
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
کد امنیتی بالا را وارد کنید :