گزارش خطا در معنی کلمه 'fragment'

برای اصلاح خطاهایی که در معانی است، کافی است بر روی آیکن کلیک کنید. برای وارد کردن معانی جدید در انتها صفحه در قسمت 'معانی جدید' معانی خود را وارد کرده و بر روی دکمه 'ارسال' کلیک کنید .

فارسی

1 عمومی:: خرده‌

شبکه مترجمین ایران

2 عمومی:: تكه‌

شبکه مترجمین ایران

3 عمومی:: پاره‌

شبکه مترجمین ایران

4 عمومی:: باقیمانده‌

شبکه مترجمین ایران

5 عمومی:: قط‌عه‌

شبکه مترجمین ایران

6 عمومی:: قط‌عات‌ متلاشی‌

شبکه مترجمین ایران

english

1 general:: a small piece fragment a small piece that has broken off something, especially something hard: • The window shattered, covering them with fragments of glass. • They found fragments of bone. crumb a very small piece of bread, cake etc: • There were just a few crumbs left on the plate. speck a piece of something such as dirt or dust which is so small you almost cannot see it: • She brushed the specks of dust from the table. drop a very small amount of a liquid: • There were drops of blood on the floor. • I felt a drop of rain.

Longman-Thesaurus

2 general:: noun scrap: There is a fragment of cloth left.

Simple Definitions

معانی جدید
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
کد امنیتی بالا را وارد کنید :