گزارش خطا در معنی کلمه 'socket'

برای اصلاح خطاهایی که در معانی است، کافی است بر روی آیکن کلیک کنید. برای وارد کردن معانی جدید در انتها صفحه در قسمت 'معانی جدید' معانی خود را وارد کرده و بر روی دکمه 'ارسال' کلیک کنید .

فارسی

1 عمومی:: پریز

شبکه مترجمین ایران

2 عمومی:: بوشن‌

شبکه مترجمین ایران

3 عمومی:: جا

شبکه مترجمین ایران

4 عمومی:: حدقه‌

شبکه مترجمین ایران

5 عمومی:: گوده‌

شبکه مترجمین ایران

6 عمومی:: خانه‌

شبکه مترجمین ایران

7 عمومی:: كاسه‌

شبکه مترجمین ایران

8 عمومی:: حفره‌

شبکه مترجمین ایران

9 عمومی:: جای‌ شمع‌

شبکه مترجمین ایران

english

1 general:: noun a tool for removing bolts: We needed a socket to repair the car.

Simple Definitions

2 general::   noun for electricity ADJ. 13 amp, etc. | electric/electrical, mains, plug, power | aerial, headphone, etc. | input, output | floor, wall VERB + SOCKET plug (sth) into The battery charger plugs into any mains socket. SOCKET + NOUN outlet in the body ADJ. sunken | eye, hip, shoulder VERB + SOCKET sink into Her eyes sank deep into their sockets. PREP. in its ~ His eyes bulged madly in their sockets.

Oxford Collocations Dictionary

معانی جدید
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
کد امنیتی بالا را وارد کنید :