گزارش خطا در معنی کلمه 'solid'

برای اصلاح خطاهایی که در معانی است، کافی است بر روی آیکن کلیک کنید. برای وارد کردن معانی جدید در انتها صفحه در قسمت 'معانی جدید' معانی خود را وارد کرده و بر روی دکمه 'ارسال' کلیک کنید .

فارسی

1 عمومی:: ماده‌ جامد

شبکه مترجمین ایران

2 عمومی:: جامد

شبکه مترجمین ایران

3 عمومی:: ز جسم‌

شبکه مترجمین ایران

4 عمومی:: سفت‌

شبکه مترجمین ایران

5 عمومی:: توپر

واژگان شبکه مترجمین ایران

6 عمومی:: سخت‌

شبکه مترجمین ایران

7 عمومی:: مكعب‌

شبکه مترجمین ایران

8 عمومی:: سه‌ بعدی‌

شبکه مترجمین ایران

english

1 general:: adj. all: It is made of solid gold. adj. substantial: It was a solid idea. adj. unbroken: There's a solid wall around the garden.

Simple Definitions

2 general::   adj. hard and firm/not hollow VERBS be, feel, look, seem | become, go If you put it in the freezer, it will go solid. ADV. extremely, very | absolutely, completely | almost, practically | quite | enough The ice felt solid enough. | apparently, seemingly reliable and strong VERBS appear, be, look, seem | become | remain ADV. extremely, really, very | absolutely, rock Support for the plan remained rock solid. | fairly, pretty There is pretty solid evidence to show that the disease is caused by poor hygiene.

Oxford Collocations Dictionary

معانی جدید
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
کد امنیتی بالا را وارد کنید :