گزارش خطا در معنی کلمه 'sophisticated'

برای اصلاح خطاهایی که در معانی است، کافی است بر روی آیکن کلیک کنید. برای وارد کردن معانی جدید در انتها صفحه در قسمت 'معانی جدید' معانی خود را وارد کرده و بر روی دکمه 'ارسال' کلیک کنید .

فارسی

1 عمومی:: مشگل‌ وپیچیده‌

شبکه مترجمین ایران

2 عمومی:: غیر

شبکه مترجمین ایران

3 عمومی:: درسط‌ح‌ بالا

شبکه مترجمین ایران

4 عمومی:: خبره‌ وماهر

شبکه مترجمین ایران

5 عمومی:: مصنوعی‌

شبکه مترجمین ایران

english

1 general::   adj. having a lot of experience of the world VERBS be, feel, look, seem | become, get ADV. highly, very She was a highly sophisticated and elegant woman. | quite, rather | enough, sufficiently | intellectually, politically advanced and complicated VERBS be, look, seem | become, get ADV. extremely, highly, very incredibly sophisticated computers | increasingly | fairly, pretty, quite, rather, relatively | enough, sufficiently | technically, technologically

Oxford Collocations Dictionary

2 general:: adj. advanced: It was a sophisticated approach. adj. cultured: She was a sophisticated lady.

Simple Definitions

معانی جدید
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
کد امنیتی بالا را وارد کنید :